
زینب نبود بید که از باد بلرزد
او دختر زهراست، پرستوی حسین است
یکی از دوستان موثق می گفت:
« روز فوت مرحوم نخودکی ، زنی مسیحی در مسیر جنازه به سر و سینه خود می زد و شیون می کرد. گفتم: مگر تو مسیحی نیستی؟ آخر این مرد، روحانی مسلمانان است.
گفت: این دو دخترم که با من هستند، چندی قبل، به مرضی دچار شدند که هر چه مداوا کردیم سود نداد.
حتی پزشکان بیمارستان آمریکائی نیز این دو را جواب کردند. باری رفته رفته، بیماریشان سخت تر شد و به حال نزع افتادند. همسایه ما زنی مسلمان بود، چون حال پریشان مرا دید، گفت: برای شفای بیماران خود، به قریه « نخودک » برو و از حاج شیخ حسنعلی اصفهانی که دم عیسوی دارد کمک بخواه.
بیا چادر مرا بر سر کن و به آنجا برو از روی استیصال چادر او را بر سر کردم و پرسان پرسان به آن ده که محل سکونت حاج شیخ بود رسیدم، دیدم که جلو در خانه نشسته و گروهی از حاجتمندان، اطرافش را گرفته اند.
من هم بدون آنکه مذهب خود را اظهار کنم، پریشانی خود را عرضه نمودم. فرمودند:
« این دو انجیر را بگیر و به آن زن همسایه که مسلمان است بده تا با وضو آنها را به دختران تو بخوراند. »
گفتم: قادر به خوردن چیزی نیستند. فرمودند:
« در آب حل کنند و به ایشان بدهند. »
به شهر بازگشتم و انجیرها را به آن زن مسلمان دادم و او نیز وضو بساخت و آنها را در آب حل کرد و در دهان دختران بیمار من ریخت.
ناگهان پس از چند دقیقه چشم گشودند و شفا یافتند. آری چنین مردی از میان ما رفته است. »
برگرفته از وبسایت حکایات صالحین
از قرآن مجيد به خوبى استفاده مى شود كه روح و نفس انسانى داراى سه مرحله است :
1ـ ((نـفـس امـاره )) يـعـنـى روح سركش كه پيوسته انسان را به زشتيها وبديهادعوت مى كند, و شهوات و فجور را در برابر او زينت مى بخشد.
2ـ ((نفس لوامه )) كه در آيات مورد بحث به آن اشاره شد, روحى است بيدار ونسبتاآگاه , هرچند هنوز دربرابر گناه مصونيت نيافته گاه لغزش پيدامى كند ودردامان گناه مى افتد اما كمى بعد بيدار مى شود و توبه مى كند وبه مسير سعادت بازمى گردد.
ايـن هـمـان چـيـزى است كه از آن به عنوان ((وجدان اخلاقى )) ياد مى كنند, دربعضى از انسانها بـسـيار قوى و نيرومند است و در بعضى بسيار ضعيف و ناتوان ولى به هرحال در هر انسانى وجود دارد.
3ـ ((نفس مطمئنه )) يعنى روح تكامل يافته اى كه به مرحله اطمينان رسيده ,نفس سركش را رام كـرده , و بـه مـقـام تـقـواى كـامـل و احساس مسؤوليت رسيده كه ديگربه آسانى لغزش براى او امكان پذير نيست .
بـه هر حال اين ((نفس لوامه )) چنانكه گفتيم رستاخيز كوچكى است در درون جان هر انسان كه بعد از انجام يك كار نيك يا بد, بلافاصله محكمه آن در درون جان تشكيل مى گردد و به حساب و كتاب او مى رسد.
اين دادگاه عجيب درونى شباهت عجيبى به دادگاه رستاخيز دارد:.
1ـ قاضى و شاهد و مجرى حكم در حقيقت در اينجا يكى است همانطور كه در قيامت چنين است : ((خـداونـدا! تـو از اسـرار پـنـهـان و آشكار آگاهى و تو در ميان بندگانت قضاوت خواهى كرد)) (زمر/46).
2ـ اين دادگاه وجدان توصيه و رشوه و پارتى و پرونده سازى رايج بشرى رانمى پذيرد, همانطور كه دربـاره دادگـاه قـيامت نيز مى خوانيم : ((از آن روز بترسيد كه هيچ كس به جاى ديگرى مجازات نمى شود, و نه شفاعتى پذيرفته مى گردد, و نه فديه و رشوه اى , و نه يارى مى شوند)) (بقره /48).
3ـ مـحكمه وجدان مهمترين و قطورترين پرونده ها را در كوتاهترين مدت رسيدگى كرده , حكم نـهـائى را صـادر مـى كـنـد, همانطور كه درباره دادگاه رستاخيز نيزمى خوانيم : ((خداوند حكم مى كند و حكم او رد و نقض نمى شود و حساب او سريع است )) (رعد/41).
4ـ مجازات و كيفرش برخلاف مجازاتهاى دادگاههاى رسمى اين جهان ,نخستين جرقه هايش در اعـمـاق دل و جـان افـروخـتـه مـى شود, و از آنجا به بيرون سرايت مى كند, نخست روح انسان را مـى آزارد, سـپس آثارش در جسم , و چهره آشكار مى شود, همانطور كه درباره دادگاه قيامت نيز مى خوانيم : ((آتش برافروخته الهى كه از قلبها زبانه مى كشد))! (همزه /6 و 7).
5ـ ايـن دادگـاه وجدان چندان نياز به ناظر و شهود ندارد بلكه معلومات وآگاهيهاى خود انسان مـتـهم را به عنوان شهود به نفع يا بر ضد او مى پذيرد, همانطوركه در دادگاه رستاخيز نيز ذرات وجـود انسان حتى دست و پا و پوست تن او گواهان بر اعمال او هستند چنانكه مى فرمايد: ((چون به كنار آتش دوزخ برسند گوش وچشم و پوست تن آنها برضد آنها گواهى مى دهد)) (فصلت /20) .
ايـن شـباهت عجيب در ميان اين دو دادگاه نشانه ديگرى بر فطرى وبودن مساله معاد است , زيرا چـگونه مى توان باور كرد در وجود يك انسان چنان حساب وكتاب و دادگاه مرموز و اسرارآميزى وجـود داشـته باشد, اما در درون اين عالم بزرگ مطلقا حساب وكتاب ودادگاه ومحكمه اى وجود نداشته باشد, اين باوركردنى نيست .
(آيه )ـ در آيه قبل سخن به سؤالى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد.
در اين آيه , نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى ;Š تحول عظيمى كه دردنيا پيدا مى شود و نظام آن مـتـلاشـى مـى گـردد اشـاره كرده , مى فرمايد: ((در آن هنگام كه چشمها از شدت وحشت به گردش درآيد)) (فاذا برق البصر).
(آيه )ـ ((و ماه بى نور گردد)) (وخسف القمر).
(آيه )ـ ((و خورشيد و ماه يكجا جمع شوند)) (وجمع الشمس والقمر).
در مورد جمع ماه و خورشيد اين احتمال وجود دارد كه ماه تدريجاتحت تاثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود, و هر دو بى فروغ مى گردند.
در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: ((اذالشمس كورت ;Š هنگامى كه خورشيدتاريك گردد)) ومى دانيم نـور مـاه از خـورشيد است , هنگامى كه خورشيد تاريك شودماه نيز تاريك مى گردد درنتيجه كره زمين درظلمت وتاريكى وحشتناكى فرومى رود.
(آيه )ـ به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم , جهان پايان مى يابد سپس باتحول عظيم ديگرى (بـا نـفـخـه صـور دوم كـه نـفـخـه حيات است ) رستاخيز انسانها آغازمى گردد ((آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست !)) (يقول الا نسـان يومئذ اين المفر).
آرى ! انـسـانهاى كافر و گنهكار كه روزقيامت را تكذيب مى كردند آن روز ازشدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند, و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند.
(آيـه )ـ ولـى بـه زودى بـه آنها گفته مى شود: ((هرگز چنين نيست , راه فرار وپناهگاهى وجود ندارد)) (كلا لا وزر).
(آيه )ـ ((آن روز قرارگاه نهائى تنها به سوى پروردگار تو است )) (الى ربك يومئذ المستقر).
(آيـه )ـ سـپـس مـى افزايد: ((در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه از پيش ياپس فرستاده آگاه مى كنند)) (ينبؤا الا نسـان يؤمئذ بمـا قدم واخر).
مـنظور از اين دو تعبير اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده , ياآثارى كه بعد از مرگ از او بـاقـيمانده , اعم از سنت نيك و بد كه درميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سـيـئاتـش به او مى رسد, و يا كتاب و نوشته ها, وبناهاى خير و شر, و فرزندان صالح و ناصالح , كه آثارش به او مى رسد.
در حـديـثـى از امـام بـاقـر(ع ) در تـفسير اين آيه آمده است كه فرمود: ((در آن روز به انسان خبر مـى دهـنـد آنـچه از خير و شر را مقدم داشته , و آنچه مؤخر نموده است , ازسنتهائى كه از خود به يـادگـار گـذارده , تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند,اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود, بى آنكه چيزى ازگناه آنان بكاهد, و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بودبى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)).
(آيه )ـ در اين آيه مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او, انسان را ازتمام اعمالش آگاه مى كنند, ولى نيازى به اين اعلام نيست , ((بلكه انسان خودش ازوضع خود آگاه است )) (بل الا نسـان على نفسه بصيرة ) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند.
(آيه )ـ ((هرچند (در ظاهر) براى خود عذرهائى بتراشد)) (ولو القى معـاذيره ).
ايـن آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بـر اعـمـال او آمـده است , مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد:((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)).
بـنابراين , در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان , خود اوست ,چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است .
اين آيات عالم دنيا را نيز شامل مى شود, در اينجا نيز مردم از حال خودآگاهند, هرچند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند.
ادعای دوستی
اکنون مسأله ی مهم این است که به عظمت حضرت امیر المؤمنان علی بن ابی طالب (ع) آگاهی پیدا کنیم؛ آن هم آگاهی عملی.
شخصی به دیگری می گوید: من قلبا شما را دوست دارم. جزاک الله خیرا؛ باور کنید اهل کوفه هم امام حسین (ع) را دوست داشتند. ولی تنها محبت قلبی کفایت نمی کند.
فرزدق به امام حسین (ع) عرض کرد: « قلوبهم معک و سیوفهم علیک».
چه فایده ای دارد؟!! قلب های آنان با امام حسین (ع) باشد، ولی علی اصغر (ع) را بکشند. آیا قیمت دارد؟!!
امام حسین (ع) در راه کربلا به فرزدق، شاعر مشهور برخورد کردند، از او پرسیدند: اهل کوفه چگونه افرادی هستند؟
در جواب عرض کرد: قلب های آنان با توست؛ اما ابن زیاد پول داده، شمشیر آنان بر علیه تو شده است.
آیا ارزش داشت که تنها با قلوب خویش امام (ع) را می خواستند؟
وقتی که شمشیرها هم با قلب ها باشد، کار پیش می رود و ارزش دارد.
ما ادعا داریم حضرت امیر المؤمنان (ع) را دوست داریم. آیا علامت های دوستی در ما وجود دارد؟ آیا فضایل آن حضرت را در دنیا منتشر کرده ایم؟ چه کتاب هایی درباره ی حضرتش نوشته ایم؟
می بایست نهایت سعی خویش را به کار گیریم، تلاش کنیم و همت داشته باشیم.
رایت سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
ابن قعلب می گوید : با عباس - پسر عبدالمطلب - وگروهی دیگر ، رویاروی خانه خداوند نشسته بودیم فاطمه دختر اسد ، به سوی خانه خدا پیش آمد ، ایستاد و چنین گفت : « خداوندا ، به تو و پیامبرانت وکتابهایشان ایمان دارم . گفتار ابراهیم (ع) ، جد خود را راستین می دانم ، همانکه این خانه را به فرمان تو بنا نهاد ...
تو را به او وبه این کودک که با خویش در شکم دارم سوگند می دهم که زادنش را بر من آسان کن ! »
در همین هنگام ، شگفتا ! به چشم خویش همه دیدیم که دیوار خانه خداوند از هم شکافت ، وآن گرامی بانو ، پا به درون گذارد ودیوار دوباره به هم بر آمد ...
شتابناک برخاستیم تا در خانه را باز کنیم ، اما باز نشد ... ودانستیم که حکمت خداوندی در کار است ...
چهار روز بعد ، آن عزیز بانو ، از خانه پا بیرون نهاد ، با کودکی در آغوش که به او می بالید ... وگفت : پیامی از غیب شنیدم که نامش را « علی » بگذار .
واین به روز جمعه سیزدهم رجب ، سی ام عام الفیل « 23 سال پیش از هجرت » بود .
س : مراد از جاهل مقصّر چه كسى است؟
ج: جاهل مقصر به كسى گفته مىشود كه متوجه جهل خود بوده و راههاى رفع جهالت خود را هم مىداند ولى در آموختن احكام كوتاهى مىكند.
س : جاهل قاصر كيست؟
ج: جاهل قاصر كسى است كه اصلا متوجه جهل خود نيست و يا راهى براى برطرف كردن جهل خود ندارد.
س : احتياط واجب چه معنائى دارد؟
ج: يعنى وجوب انجام يا ترك فعلى از باب احتياط.
س : آيا عبارت «فيه اشكال» كه در بعضى از فتاوى ذكر مىشود، دلالت بر حرمت دارد؟
ج: بر حسب اختلاف موارد، معناى آن فرق مىكند اگر اشكال در جواز باشد دلالت بر حرمت در مقام عمل دارد.
س : عبارتهاى «فيه اشكال»، «مشكل»، «لايخلو من اشكال»، «لا اشكال فيه» فتواست يا احتياط؟
ج: همه اين عبارتها دلالت بر احتياط دارند مگر عبارت «لااشكال فيه» كه فتوى است.
س : فرق بين جايز نبودن و حرام چيست؟
ج: در مقام عمل بين آنها فرقى نيست.
اعوذ باالله من الشیطان الرجیم
هنگامی که آیه ی توبه در شأن حضرت رسول (ص) نازل شد، در آن وقت ابلیس پر تلبیس حاضر شد. بسیار بگریست و مضطرب بود. خود را بر سر کوه بلندی رسانید و هر دو دست خود را برداشته، فریاد می کرد. فرزندان او همگی حاضر شدند و دیدند که پدر ایشان بسیار مضطرب است. پرسیدند: ای شیخ، تو را چه می شود که چنین مبتلا شده ای؟
گفت: ای فرزندان! مرا قصه ی مهمی رخ نموده است که حد و وصف ندارد. من به سبب سجده نکردن به آدم، رانده ی درگاه و مردود شدم و آن وقت که مرا از درگاه راندند، کمر عداوت فرزندان آدم را بر میان بسته و خوشدل شدم و با خود گفتم که شب و روز سعی در فریب دادن فرزندان آدم می کنم و نمی گذارم که یکی از فرزندان آدم متابعت امر الهی نماید و به بهشت رود، بلکه همه را گمراه کرده و به دوزخ اندازم. حالا خداوند عالمیان آیه ی توبه به رسول خود محمد (ص) فرستاده و هر کس گناهی کرده باشد، چون توبه کند خدای تعالی توبه ی او را قبول می کند و می آمرزد. در این صورت کار من تباه شده و نمی دانم در این کار چه تدبیر کنم.
هر یک از فرزندان آن لعین وجه ها و عذر ها گفتند. ابلیس قبول نمی کرد. ناگاه پسر بزرگ شیطان که خناس نام داشت، برخاست و گفت: ای پدر بزرگوار! چون فریب و گمراهی آدمیان به دست ماست،و هم چنین که فریب می دهیم در امرهای قبیح که رضای خدا در او نیست، هم چنین فریب می دهیم ایشان را در نکردن توبه که دفع الوقت نمایند. تا وقت مقتضی گردد و بی توبه از دنیا روند.
ابلیس چون این سخن را از پسر بزرگ خو خناس شنید برخاست و پیشانی او را بوسید و گفت: در میان همه ی فرزندان من ارشد و رشیدتر تویی.